A nostalgic  

 
   
 
                   

Thursday, July 10, 2008

قدیمها یک همکلاسی داشتیم به اسم اعظم که هیچ دوستش نداشتیم. نمیدانم این دوست نداشتن به خاطر استدلال های طولانی بود که میکرد یا به خاطر اینکه درسش خیلی خوب نبود یا به خاطر این بود که اسمش اعظم بود. یادم نیست ذهن ایده ال گرای نوجوانی کدام ایراد را بر او گرفته بود که هر چه میگفت ما دست کم میگرفتیم. یک روز موضوع بحث سبک موسیقی بود و تاثیر آن که اعظم گفت موسیقی کلاسیک دوست دارد و ما همگی می گفتیم تا وقتی اینقدر سبک باحال و خواننده ی خوب وجود دارد چه کسی موسیقی کلاسیک گوش میدهد.
و ما ابله بودیم.
این روزها که از صبح تا شب و از شب تا صبح موسیقی کلاسیک گوش میکنم یاد اعظم افتادم. این روزها که فهمیدم چقدر ادم میتواند از تمام صداها و تمام زبان ها خسته باشد و دلش میخواهد این هارمونی کلاسیک قطع نشود هرگز.
اعظم الان کجاست؟ کدام گوشه ی دنیا موسیقی کلاسیک گوش میدهد؟

Saturday, November 25, 2006

"کدام قله، کدام اوج؟
مگر تمامی این راه های پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟
به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟"


فروغ - وهم سبز

Monday, September 11, 2006

میانِ این خطوطِ‌ پريشان در هم
به دنبالِ‌ تو می گردند...
پیدایت نمی کنند،
هیچ کجا!
هرگز!
هیچ کس نمی داند
که تو آرام ِ‌ بی انتهای سفیدی های کاغذی وُ بس
شعر که تمام می شود
تو شروع می شوی

«دیبا علیخانی»